هلیاهلیا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 9 روز سن داره

نازبانوی مامان بابا

تجربه جالب سوم آذر و ...

1390/9/6 13:06
نویسنده : مامان سارا
439 بازدید
اشتراک گذاری

یه خاطره ناب و کوچولو و اون اینکه پنج شنبه پیش سوم آذر ماه، جیگر مامان با اون دست و پاهای فسقلیت تکون هایی می خوردی که شکم مامان مثل ضربان قلب بالا و پایین می پرید..... فقط بگم که کیف کردم و کلی قربون صدقه ات رفتم..... خیلی سعی کردم ازت فیلم بگیرم اما خانم خانم ها زرنگ تر از این حرف ها بودی که سند دست مامانت بدی....

راستی خیلی بامزه است که با مامان بیدار می شی و می خوابی .... گاهی هم با ضربه های نرم و نازکت یادآور می شی که مامانی بد خوابیده و جات تنگ شده....

قربونت برم دیگه حسابی مامان رو به خصوص تو این هفته ٢٤ ام دل گنده کردی و اعلام وجود می کنی.... راستش همون اولا یه مانتو گشاد گرفتم واسه ماههای آخر که این هفته ناچار شدم بپوشم .... خلاصه اینکه کوچولوی مامانی رشدت چشمگیر شده ....

 بابایی همچنان تغییر وضعیتت رو با هفته هایی که پشت سر گذاشتی زیر نظر داره و گاهی سربه سرم می ذاره آخه کم کم دارم مثل اردک راه می رم.....

جمعه ای با بابایی دنبال تخت و کمدت رفته بودیم (خنده داره اما برای تیکه های بزرگ و اصلی جهیزیه مامانی هم با بابایی رفتیم خرید... از همون اول به این باور رسیدیم که نتیجه تصمیم و سلیقه دوتایی مون خیلی خوب از اب در می آد)... من آخرهای بازدید از فروشگاههای سیسمونی دیگه مثل اردک راه می رفتم و نمی تونستم هم پای بابایی باشم.... کلی بامزه بود سر پله ها بابایی دستم رو می گرفت و مدام با لحن بامزه ای که خاص حرف زدن با شما تو یک سالگی و اولین قدم هاته می گقت یا علی.... 

نیمه های دیشب هم وقتی بابایی از فوتبال برگشت مامانی از خواب بیدار شد و اولین چیزی که شنید این بود که مدتی رو تو اتاق آینده شما گذرونده و از فکر اومدنت تو ٤ ماه آینده غرق لذت شده.....

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

ونوشه
12 آذر 90 16:44
سارا جونم ...................چقدر خوشحالم خیلی زیاد ..اول از همه همه آرشیو رو خوندم ..وقتی خوندم سبا اومده مطمئن شدم اشتباه نکردم...مهربونم خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم ..هیچ چیز به این اندازه نمیتونست امروز شادم کنه ..منتظرم کوچول نازت رو ببینم ..مراقب خودت باش..کاری داشتی بگو در خدمتیم
سبا
6 بهمن 90 18:58
کفش پا کردناتم بگو


اي شيطون